|
.:دلها به یاد خدا آرام میگیرد:. خویشتن را بردار؛ عشق میماند و تو ....
| |||
|
با سلام بنا به درخواست بسیاری از خوانندگان وبلاگ، آهنگ متن وبلاگ رو از طریق لینک زیر میتونید در وبلاگ خودتون فعال کنید. جدیدترین مطلب وبلاگ را بعد از این پست بخوانید
[ جمعه 18 آذر 1390 ] [ 23:47 ] [ بنده خدا 1 ]
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از
او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ ![]() مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...
تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...
[ جمعه 5 خرداد 1391 ] [ 15:16 ] [ بنده خدا 4 ]
![]() آرزویی بکن خداوند به آرزو هایت گوش میدهد دستهایش پر از معجزه .... شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد طبقه بندی: از زلال دل، [ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ 20:24 ] [ بنده خدا 4 ]
اذان صبح آوایی ست که همگان آن را می شنوند اما فقط آنهایی که اهل قیامتند به پا می خیزند. ************************ آنانکه پرواز را آموخته اند بدون بال هم می توانند به آسمان ابی و بی ابر خداوند پرواز کنند. ************************ گاهی از نردبان بالا می رویم تا دستان خدا را بگیریم، غافل از اینکه خدا همان پایین ایستاده و نردبان را گرفته است تا ما نیفتیم. ************************ خداوند می فرماید اگر انسانها می دانستند که من چقدر مشتاق دیدار آنها هستم، هر آینه از شوق، جان می سپردند. ************************ ای انسان، چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور کرده است؟ ثروت بیکرانت؟ دولت بی پایانت؟ زندگی جاویدت؟ قدرت لایزالت؟ به کدامین هنرت می بالی؟ ************************ خداوند راز خوشبختی را در قلب انسان جای داد تا به راحتی به آن دست یابد اما افسوس که انسان به آخرین جایی که رجعت می کند قلبش است. [ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ 06:56 ] [ بنده خدا 15 ]
[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 16:53 ] [ بنده خدا 4 ]
خداوندا به من بیاموز: دوست بدارم کسانی را، که دوستم ندارند عشق بورزم به کسانی، که عاشقم نیستند محبت کنم به کسانی، که محبتی در حقم نکردند بگریم با کسانی، که هرگز غمم را نخوردند و بخندم با کسانی، که هرگز شادیهایشان را با من قسمت نکردند. ************************ خم شو به رسم مروت، و مرا از گوشهء خیابان زندگی ات بردار بتکانم بدون بوسه و تکریم، و بر جایگاهی بلندم بگذار ریزهء فراموش شده ای از خوان ازل، برکت به هدر رفتهء هستی تکه نانی شکسته هستم از خوانی آسمانی، به زیر افتاده از لبهء میز لبریز عرش. ************************ خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم، شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم، و دانشی که تفاوت آن دو را دریابم. ************************ بیاییم در هر سپیده دم که برمی خیزیم و بالهای قلبمان را می گشاییم، سپاس گوییم خداوندی که یک روز دیگر از حیات عشق را، به ما ارزانی داشته است. [ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 07:32 ] [ بنده خدا 15 ]
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خـــون خوری گـــر طلب روزی ننهــاده کـــنی آخــرالامـــر گــــل کــوزه گـــران خواهــی شــــد حالیـــا فکـــر سبــو کـــن کـــــه پـر از بـاده کنـــی گـــــر از آن آدمیــانی کـــــه بهشتت هوس است عیـــش با آدمـــی ای چنــــد پـری زاده کنــــی تکیــــه بر جای بزرگان نتوان زد به گــــــزاف مگر اسباب بزرگـی همه آماده کــنی حافظ طبقه بندی: اشعار با صفا، [ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 14:29 ] [ بنده خدا 4 ]
تصور کن
برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز
می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهار صد دلارr پول می گذاره. . ولی دو تا شرط داره یکی اینکه همه پول رو باید تا شب خرج کنی، وگرنه هر چی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول رو به حساب دیگه ای منتقل کنی. هر روز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هر وقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟ او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا ... ![]() «همه ما این حساب جادویی رو در اختیار داریم ؛ "زمان". این حساب با ثانیه ها پر می شه. هر روز که از خواب بیدار می شیم، هشتاد و شش هزار و چهار صد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری رو که مصرف نکردیم نمی تونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هر روز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهار صد ثانیه به ما می دن. یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هر وقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. ازت تمنا می کنم.»
بخشی از كتاب "کاش حقیقت داشت" - مارك لوی
طبقه بندی: حرف حساب، [ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 13:26 ] [ بنده خدا 4 ]
فرض کنید
زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد
در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده
و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین،
دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته
و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است. كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود، سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد . طبقه بندی: عمومی، [ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 20:23 ] [ بنده خدا 4 ]
![]() از مترسکی سوال کردم : آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟ پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم . اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی ! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم . گفت : تو اشتباه می کنی . زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد ... جبران خلیل جبران طبقه بندی: عمومی، [ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 20:05 ] [ بنده خدا 4 ]
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پُر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نیشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق،دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو... من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عا قل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر می زنی در حریم خانه ام در می زنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم [ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 17:14 ] [ بنده خدا 2(kanize_yas) ]
|
|
|
![]() | |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | |||