برای اضافه کردن این مطلب به 100 درجه کلوب روی دماسنج کلیک کنید
بوی بد نفرت ::
بنام خدای حسین(علیه السلام)
معلم یک
کودکستان ، به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنان بازی کند او به آنان گفت که
فردا هر کدام ، یک کیسه ی پلاستیکی بر دارند و درون آن ، به
تعداد آدمهایی که از آنان بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان
بیاورند . فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه برخی 2 ،
برخی 3 ، برخی تا 5 سیب زمینی بود معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر جا که می
روند پلاستیک های خود را ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت ، کم کم بچه ها شروع به
شکایت از بوی ناخوش سیب زمینیهای گندیده کردند به علاوه آنهایی که سیب زمینی
بیشتری در کیسه خود داشتند از حمل بار سنگین خسته شده بودند ، پس از گذشت یک هفته
بازی سرانجام تمام شد و بچه ها راحت شدند . معلم از بچه ها پرسید « از اینکه سیب
زمینی ها را یک هفته با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ »
بچه ها از اینکه مجبور بودند سیب زمینی های بدبو و
سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند آنگاه معلم ، منظور اصلی خود را از این
بازی چنین توضیح داد : « این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه ی آدمهایی که
دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می دارید و همه جا باخود می برید ، بوی کینه ،
نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا با خود حمل می کنید ، حالا که شما
بوی بد سیب زمینی رافقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی
بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟ »
نوشته شده توسط بنده خدا 1(llvllunesam_khoda) در چهارشنبه 11 دی 1387 ، ساعت 09:33 ب.ظ
برای اضافه کردن این مطلب به 100 درجه کلوب روی دماسنج کلیک کنید
همه ما 4 زن داریم ::
یا ستار العیوب
روزی روزگاریتاجر ثروتمندی بود که 4
زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت واو را مدام با جواهرات
گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیارمراقبش بود و تنها بهترین
چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلیدوست داشت و به او افتخار
میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می بردگرچه واهمه شدیدی داشت که
روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد واقعیتاین است که او زن دومش را
هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربانبود که دائما نگران و
مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می بردو او نیز به تاجر کمک می
کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرونبیاید. اما زن اول مرد ، زنی
بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عاملاصلی ثروتمند شدن او و
موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب
عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او رادر خانه ای که تمام
کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به اونداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد
و قبل از آنکه دیر شود فهمید که بهزودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود
گفت : "
من اکنون 4 زن دارم ، اما
اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !" بنابرین تصمیم گرفت با
زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : "
من تورا از همه بیشتر
دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام وانواع راحتی ها را برایت
فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت منآیا در مرگ با من همراه
می شوی تا تنها نمانم؟" زن به سرعت گفت :"
هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد. ناچاربا قلبی که به شدت
شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : "
من در زندگی ترا بسیار
دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زنگفت :" البته که نه!
زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو میخواهم دوباره ازدواج کنم
و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو
آورد و گفت : "
تو همیشه به من کمک کرده
ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ
همراه من باشی؟" زنگفت :" این بار با
دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستانهمراه جسم بی جان تو
بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلبمرد آتش زد. در همین حین صدایی او را
به خود آورد : "
من با تومی مانم ، هرجا که
بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوانشده بود ، انگار سوء
تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره وناخوش کرده بود و
هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرشرا به زیر انداخت و آرام
گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجهمیکردم و مراقبت بودم ..." در حقیقت همه ما چهار زن
داریم ! الف : زن چهارم که بدن
ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او
ترا ترک می کند. ب: زن سوم که دارایی های
ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد. ج : زن دوم که خانواده و
دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت
کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست.
غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن وپول و دوست می کنیم . او
ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درماندهرهایش کرده ایم تا روزی
که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت وتوانی برایش باقی نمانده
است
نوشته شده توسط بنده خدا 1(llvllunesam_khoda) در پنجشنبه 5 دی 1387 ، ساعت 06:44 ب.ظ
برای اضافه کردن این مطلب به 100 درجه کلوب روی دماسنج کلیک کنید
خدا را شکر کنیم ::
خدا را شکر کنیم
خداراشكر كه تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . این یعنی او زنده و
سالم در كنار من خوابیده است.
I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is
healthy and alive at home asleep with me
____________
خدا را شكر كه دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاكی
است.این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.
I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes,
because that means she is at home not on the street
____________ خدا را شكر كه مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم
و بیكار نیستم.
I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am employed .
____________ خدا را شكر كه لباسهایم كمی برایم تنگ شده اند . این یعنی
غذای كافی برای خوردن دارم.
I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it means I
have enough to eat
____________ خدا را شكر كه در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی
توان سخت كار كردن را دارم.
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because
it means I have been capable of working hard
____________ خدا را شكر كه باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز
كنم.این یعنی من خانه ای دارم.
I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning ,
because it means I have a home
____________ خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پیدا كردم.این یعنی هم
توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot,
because it means I am capable of walking and that I have been blessed with
transportation
____________ خدا را شكر كه سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من
توانائی شنیدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means
that I can hear
____________ خدا را شكر كه این همه شستنی و اتو كردنی دارم. این یعنی من
لباس برای پوشیدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have
clothes to wear
____________ خدا را شكر كه هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این
یعنی من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because
it means that I am alive
____________ خدا را شكر كه گاهی اوقات بیمار می شوم . این یعنی بیاد آورم
كه اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am
healthy most of the time
____________ خدا را شكر كه خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می كند. این
یعنی عزیزانی دارم كه می توانم برایشان هدیه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it
means I have beloved ones to buy gifts for them
____________ خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر
Thanks God Thanks God Thanks God
نوشته شده توسط بنده خدا 1(llvllunesam_khoda) در پنجشنبه 28 آذر 1387 ، ساعت 07:03 ب.ظ